ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠  


دلتنگی
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠  

تو نیستی و صدای تو

هوای خوب این خونه هست

صدای پای عطر گل

صدای عشق دیوونه هست

تو از من دور و من دلتنگ

تو آبادی و من ویرون

همیشه قصه این بوده

یکی خندون یکی گریون

همیشه قصه این بوده

توی یک لحظه ، توی یک دیدار

یک زخم از زهر یک لبخند

تمام عمر فقط یک بار

پس از اون ، زخم پروردن

پس از اون ، عادت و تکرار

ولی نصف یک روح این ور

یک نیمه اون ور دیوار

خودت نیستی ، صدات مونده!

صدات چشمام رو گریونده!

دلم روی زمین مونده!

فقط از تو همین مونده!

نفس های عزیز من

صدای پای شب بو هاست

صدای باد و بوی نخل

هوای شرجی دریاست

سکوت ، اینجا صدای تو

هوا اینجا هوای تو

پر از تکرار این حرفم

دلم تنگه برای تو

همیشه قصه این بوده

یا مرگ قصه یا آدم

ته دریاچه های عشق

می جوشند چشمه های غم

همیشه عشق یعنی ابر

غروب و غربت بارون

تو در من جوشش شعری

صدای اون لب بی روح

خودت نیستی ، صدات مونده!

صدات چشمام رو گریونده!

دلم روی زمین مونده!

فقط از تو همین مونده!

خودت نیستی ، صدات مونده!

صدات چشمام رو گریونده!

دلم روی زمین مونده!

فقط از تو همین مونده!


 
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠  
در مقدمه کتاب ضیافت افلاطون که در زمان رییس جمهوری خاتمی به چاپ رسیده بود متنی وجود داشت که در چاپهای بعدی از روی این کتاب حذف شد. پاراگرافی از این مقدمه را در اینجا قرار می دهم:

" در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن  انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند "

ملت ایران
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠  

ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
ما باک نداریم ز دشنام و ملامت
 ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت
 ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم
لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیم
 سحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یک روز به میخانه و یک روز به مسجد
هم طالب خرما و همی طالب سنجد
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد
با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

اسباب ترقی همه گردید مهیا
پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روان کشتی علم از تک دریا
ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

 

مردم همه گویا شده مال و خموشیم
چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شودما همه موشیم
باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان
داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان
 نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)


خسته ام
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩  
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
 
دیگر دلم هم برای تو پر نمی زند
از آن نگاه رذل طعمه دار خسته ام
 
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
 
از بس چریده ام به ولع در کتابها
از دیدن حضور علفزار خسته ام
 
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از وا‍ ژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
 
از قصه های گرم و نفس های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
 
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته ام
 
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست های بی حس و بی کار خسته ام
 
از راز دکمه های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته ام
 
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
 
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
 
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

اگر...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩  

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
 
                                                                  دکتر شریعتی


سوگند
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩  

این نامه را برایت از پشت میله های سرد؛ با رنگ سبز جان نوشتم تا روید خنده ها ز درد

چون روز دیگر آید خاکم جان سبزه هاست؛ خورشید جاودان آزادی نور آسمان ماست

سوگند به خون همرهانم سوگند به اشک مادران؛ هرگز به تیغشان نمیرد فریاد جاودان ما

دل تنگ با تو بودن با ناله های شب قرین؛ تنها گناه من سکوت سبزی بود در جواب کین

جسم و جان بی پناهم آماج تیر کافران؛ آرام و سربلندم و می بالم از انتخابمان

سوگند به این ستاره باران سوگند به شور عاشقان؛ از راه رفته بر نگردم تا روز کوچ جاودان؛

سوگند به خون همرهانم سوگند به اشک مادران؛ هرگز به تیغشان نمیرد فریاد جاودان ما


 
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸  

 

معجزه کن مُعجزه کن که مُعجزه تنها دست کار ِ توست اگر دادگر باشی; که در این گُستره گُرگان اند مشتاق ِ بردریدن ِ بیدادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند. ــ و دادگری معجزه ی نهایی ست

 

تنفر در انسانها از بین خواهد رفت و *دیکتاتورها خواهند مرد* و قدرتی که آنها از مردم گرفته اند به مردم باز خواهد گشت. تا مادامی که انسانیت نمرده است، آزادی از بین نخواهد رفت


هفت شهر عشق را پرویز گشت
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

یک هنرمند اصیل، در هیچ دوره ای از تاریخ هنر، تنها به خودش تعلق ندارد؛ بلکه، به مردم زمان خود و نسل های دیگر و یا به تعبیری، به کل بشریت تعلق دارد. او درد مردم عصر خویش را می بیند و درک می کند و این درک او را رنج می دهد و اثری خلق می کند تا شاید بتواند ذره ئی از درد درون خود و مردم اش را تسلا بخشد. گاه با مردم اش می خندد و گاه می گرید؛ گاه هم چون رودی، آرام است و گاه چون موجی، کوبنده و خشم گین. او می داند درد مردم اش چیست؛ چرا که روح او فراتر از روح دیگران است و به قولی او به اصل هستی نزدیک تر شده است و چون جهان پیرامون ما، جهان نیستی شده است و وجود هستی در نیستی یک تناقض (پارادوکسی کال) است، پس روح اش پرواز می کند به سوی حق، که اصل هستی است: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش          باز جوید روزگار وصل خویش

 او نمی میرد؛ بلکه به هستی می رسد. این جهان برای اش، تنگ و طاقت فرساست. این است که جهان را با تمام زیبائی های ظاهری و گذرا وا می گذارد و خود را به "سیمرغ" می رساند و عاقبت، سیمرغ بال و پر می سوزاند و به خداوند خویش می رسد؛ غافل از این که، سیمرغی دیگر، از خاکستر خویش بال و پر می گستراند. پرویز مشکاتیان، هدهدی بود که به "سیمرغ" رسید و به او پیوست؛ گرچه بال و پرش سوخت، اما باز "حیات" می یابد. تاریخ، ادبیات، موسیقی، عرفان، فلسفه و ... نه تنها او را فراموش نخواهد کرد؛ بل که، به او خواهد بالید. او برای رسیدن به "سیمرغ"، "هفت شهر" عطار را یکی پس از دیگری پشت سرگذاشت. در کودکی، طالب  سیر و سلوک گشت و قدم در راه آن نهاد. مسابقات رامسر، نشان دهنده ی آن "طلب" بود: چون فرو آئی به وادی ی طلب               پیش ات اید هر زمانی، صد تعب

 او سختی های بسیاری را تحمل کرد، اما دیری نپائید که به وادی دوم قدم گذارد؛ وادی "عشق": بعد از این، وادی ی عشق آید پدید           غرق آتش شد، کس کان جا رسید

 او که تمام وجودش را آتش عشق فراگرفته بود، با غور در اشعار حافظ، نوای دل خویش را یافت. چنین بود که قطعه ی جادوئی ی خویش را، بر روی این شعر حافظ تنظیم کرد:   در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی

 آری او عشق را آن گونه که سزاوار بود، یافته بود. عشقی از جنس عشق های "اهورائی". مدتی در وادی ی "عشق" سیر کرد تاخویشتن را بشناسد و سپس خدای خود را تا رسیدن به وادی ی "معرفت" یافت: بعد از این بنمایدت پیش نظر           معرفت را، وادی ی بی پا و سر

حاصل این معرفت را در آلبوم "دستان" به خوبی نشان داد:   از در درآمدی و من از خود، به در شدم. او در انتخاب اشعار برای ساختن آثارش، بسیار حساس بود، گاه پیش می آمد که آثارش آماده می شد، اما برای یک بیت شعر، مدت ها در اشعار شعرا به جست و جو می نشست، تا حرف دل اش را بیابد!! به جرأت می توان گفت که، دردناک ترین دوره ی زندگی ی وی، دوره ی "استغنا" بود: بعد از این، وادی ی استغنا بود                نه در و دعوی و نه معنا بود.

 او از همه چیز و همه کس، دوری جست و خلوت گزید. شاید یکی از غم انگیزترین دوران موسیقائی ایران را بتوان همین دوره نامید! اما او "بی نیازی" اختیار کرده بود، تا به "توحید" رسد: بعد از این، وادی ی توحید آیدت               منزل تفرید و تجرید آیدت

این بود که آن اثر جاودانه را تنظیم کرد:        جان جهان، دوش کجا بوده ئی. اما دریغا که او به مرحله ی دردآوری رسیده بود. او از همه چیز و همه کس، دچار "حیرت" شده بود: بعد از این وادی ی حیرت آیدت                  کار، دائم درد و حسرت آیدت او از همه چیز، حیرت کرده بود؛ از "هستی"، "آدمیت" و "ظلم و ستم" جاری در زمان خویش! او که در این طی ی "طریق"، در این هفت وادی، "هدهد" ی بود که به "سیمرغ" رسید. درد مردم، می آزردش! در تنهائی و خلوت خویش، رنج می کشید؛ این بود که آثاری را، پس از سکوتی طولانی، بر روی اشعار مردمی، تنظیم کرد: ای مردم آزاده کجائید، کجائید – امشب همه غم های عالم را خبر کن- به کجا چنین شتابان، گون از نسیم پرسید و ... آری، چیزی که یک "هنرمند راستین" را می آزارد و او را ناآرام می کند، درد و رنج مردمی است که، میان آنان زندگی می کند. وقت "پرواز" رسیده بود؛ مرحله ی "فقر و فنا": بعد از این، وادی ی فقرست و فنا                کی بود این جا، سخن گفت روا

 به راستی که به گفتار "عطار"، سخن گفتن در این وادی، روا نیست. او به روشنی نشان داد که به این مرحله رسیده است. آن هنگام که با صدا و ساز خویش فریاد برآورد:    لحظه ی دیدار نزدیک است او پی برد که وقت قربت است و رفتن؛ اصلاً او خواسته بود که به این جا برسد و رسید!! او حال، دیگر "هدهد" نیست؛ خود "سیمرغ" است؛ بر بلندای کوه قاف و دوست داران اش را "هدهد" ی دیگر باید، تا به سر منزل مقصود رساند.                                   هفته نامۀ گلستان سلام: "احمد باغستانی"


 
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  

هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد ، هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب ، بردولت آشیان شما نیزبگذرد

بادخزان نکبت ایام ناگهان ، برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت ، این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چونیزه برای ستم دراز ، این تیزی سنان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست ، گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت ، هم برچراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ، پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید ، نوبت زناکسان شما نیز بگذرد

برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم  ، تا سختی کمان شما نیز بگذرد

آبی است ایستاده درین خان مال و جاه  ، این آب از ناودان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع ، این گرگی شبان شما نیز بگذرد


 
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  
 

اردشیر محصصاولین یاداشت  احمد شاملو در مقام سردبیر  کتاب جمعه   : روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقا عمری دراز نمی تواند داشت. از هم اکنون نهاد تیره ی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمینه ئی از نفی دموکراسی، نفی ملیت، و نفی دستاورد های مدنیت و فرهنگ و هنر می جوید.

این چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش در هم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمر شکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق زده هر اندیشه ی آزادی را دشمن می دارند و کامگاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند. پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می کوشد پایه های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام  های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور بر داشته، کشتار همه ی متفکران و آزاد اندیشان جامعه است.

اکنون ما در آستانه ی توفانی روبنده ایستاده ایم. باد نماها ناله کنان به حرکت درآمده اند و غباری طاعونی از آفاق بر خاسته است. می توان به دخمه های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی امان بگذرد. اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی کند. هر فریادی آگاه کننده است، پس از حنجره های خونین خویش فریاد خواهیم  کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم  کرد.  

سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمده اند. بگذار لطمه ئی که بر اینان وارد می آید نشانه ئی هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق های ساکن این محدوده ی جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است.


 
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  

مادر من. پاداش خونین تو از برای کدامین نماز قضا گشته است؟ ستون سست کدامین سقف بی اساس از گذار بی ازار تو لرزیده است ؟ سیب گندیده کدامین فردوس بی درخت شاهد این همه بی عدالتی برای تو است ؟ با توام! توئی که با پاهای درد کشیده همچنان لبخند بر لب داری تو که جز نماز عشق نگذاردی به درگاه عشق و جز به پای خورشید سر به سجده نبردی هرگز اه ای مادر من. اوای حزینت را بر گوش ناشنوای کدام اسمان سیاه بر خوانی اخر؟


 
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸  


با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم،
تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

امروز عشق سبز را باید عیان کرد و کینه سیاه را در زیر خاک دفن نمود
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸  

 

امروز عشق سبز را باید عیان کرد و کینه سیاه را در زیر خاک دفن نمود magnify

امروز میهمانی داشتم، مسافرِ جوانی که از جایی دور با سختی فراوان به اینجا آمده، خستگی راه و دردِ دردهای فراوان‌اش مانع از آن نمی‌شود که قصه سرزمینش را درست همان وقت که می‌رسد و بار مختصرش را زمین می‌گذارد شروع نکند. از اوضاع و احوال خودش، مردمانش و کشورش می‌گوید، وطنش که حالا برایش معنای وطن ندارد.

 

میهمان من مسافرِ جوانی است که از وطنش که حالا برایش کشوری است مثل سایر کشورهای دیگر روی نقشه می‌گوید. با وجود آن‌که اینجا پیش من فرسنگ‌ها دور از سرزمینش است هنوز از گفتن آنچه در کشورش می‌گذرد، وحشت دارد. ترس را در چشم های‌نگرانش که دائم به این طرف و آن طرف می چرخند می‌بینم. به او حق می‌دهم که نگران باشد و ترس، وجودش را پر کرده باشد. مسافرِ جوان چند ساعتی بی‌وقفه برایم از آن کشور می‌گوید و من می‌شنوم، او می‌گوید و من سراپا گوش در احساسِ تلخش شریک می شوم، نمی‌دانم جز آنکه امیدواری بدهم و کمتر از آنچه می‌گوید تعجب کنم، دیگر چه کاری از دستم بر می‌آید.

دغدغه معیشت به همراه آنچه او نداشتن امنیت روانی و تضمین‌هایی برای آینده می‌نامد، خوره‌ای شده و به جان مردم کشورش به ویژه جوان‌ترها افتاده، جوانان فراوانی از فرط بیکاری مشغول اعتیاد شده‌اند و ارزشمندترین دوران زندگی‌شان به بیهودگی سپری می‌شود، آن‌ها که اعتیاد نابودشان نکرده، اکثریتی که درس خوانده‌اند و کاری بلدند در فکر رفتنند و به هر روشی که بتوانند کشورشان را ترک می‌کنند و به امید آینده‌ای که معلوم نیست، بی‌آنکه به آینده کشورشان اهمیتی بدهند می‌روند، مسافر جوان اصلاح می‌کند که فرار می‌کنند. مانند او که فرار کرده.

می‌گوید پروژه‌های تولیدی و صنعتی و سرمایه‌گذاری تعطیل شده‌اند، تورم از مرز خطر گذشته و بی‌محابا سرکشی می‌کند، بیکاری، فقر، فساد و تبعیض در ابعاد مختلف خودنمایی می‌کنند. نظامیان شاهراه‌های اقتصادی کشور و مختصر پروژه‌های در حال نابودی را در دست گرفته‌اند. و البته اداره امور سیاسی و اجتماعی نیز با ایشان است. آنها که متخصصند و تجربه‌ای دارند زیر دستِ کسانی که از تخصص و مدیریت بی‌بهره‌اند، برای امرارِ معاش و گذران زندگی استثمار می‌شوند. هیچ‌کس سرجای خود ننشسته، هرکه به اندازه ارتباط با مسوولان دولتی و میزان تملق و چابلوسی برای بالادستی‌هایش از مواهب قدرت به نفع شخصی خود و اطرافیان سود می‌برد. می‌گوید هر آن کس که کوچک‌ترین انتقادی از سوء مدیریت و بی‌کفایتی مدیران کند در کوتاه ترین زمان ممکن نه از کار که از هستی ساقط می شود. لحظه ای تامل می کند و از تفاوت زندگی‌های خصوصی با آن‌چه در جامعه می‌گذرد می‌گوید، می‌گوید آن‌چه در چاردیواری‌های اختیاری شنیده و گفته و دیده می‌شود، آن چیزی نیست که در بیرون هم جاری و ساری است. می‌گوید خیلی چیزها و خیلی‌ها که در بیرون ارزشمندند و احترام و اکرام می‌شوند، در حصار خصوصی منفور و بی‌ارزش و غیرقابل توجه تلقی می‌شوند. همه به کار بازیگری مشغولند، همه برای همه نقش بازی می‌کنند، و جالب است که همه می‌دانند که همه مشغول بازیند. هیچ‌کس دیگری را به خاطر آن‌که مشغول بازیگری است سرزنش نمی‌کند چون خود نیز مشغول همین کار است، اصلا این کار یک ارزش است.

خسته است، اما لحظه‌ای سکوت نمی‌کند، فرصتی برای گفتن پیدا کرده و نمی‌خواهد به هیچ قیمتی از دست بدهد. من هم سراپا گوش شده‌ام. از عادت فرافکنی می‌گوید که گریبان‌گیرِ همه شده، از دانش‌آموز دبستان که نمره‌های پایین درسی‌اش را به دشمنی معلمش نسبت می‌دهد تا بالاترین مقامات که ناتوانی‌شان را به گردن کارشکنی‌ها و سنگ‌اندازی‌های رقبا و دشمنان خارجی می‌اندازند .

از دروغ می‌گوید که بر شوون زندگی مردم حاکم شده، از دروغی که به کمک زور آمده و زوری که به پشتوانه دروغ حکومت می‌کند. می‌گوید به مردم آموخته‌اند که هیچ چیز به خودیِ خود حقیقت ندارد، با فرمان و نظرِ حاکمان هر چیزی به حقیقت بدل می‌شود یا آن‌چه تا دیروز به عنوانِ حقیقت می شناخته‌اند، کاملا دروغ از آب در می‌آید. حقیقت را یک شبه، بلکه یک ساعته می‌توان تغییر داد و دروغی را جایگزینش کرد. میهمان جوانم می‌گوید آن‌جا این‌چنین است ، امروز خبری منتشر می‌شود و فردا، نه ساعتی بعد تکذیب می‌شود و تکذیبیه هم ساعتی بعد تکذیب می‌شود. آنجا همه به این وضع عادت کرده‌اند. خنده‌ای می کند و جرعه‌ای آب می‌نوشد و ادامه می‌دهد. و من هم گوش می‌دهم و سرتکان می‌دهم و تعجب نمی‌کنم.

نزدیک صبح است و میهمانِ جوانم که حالا من میهمانِ سفره دلش شده‌ام هم‌چنان برایم از آنجا می‌گوید، و من فقط از او یک سوال می پرسم:" آنجا چه خبر است؟ چرا کسی کاری نمی‌کند؟ "

سیدشهاب‌الدین طباطبایی از پویش 88

عنوان از حسین زمان

 

 


قصه ی برج و کبوتر
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  

به یاد همراه قدیمی ام در این فضای مجازی، فریاد خاموشی که دلگرمی نوشتنم بود:

با دریغی سنگین

شعرِ آمیخته با حسرتِ یک خاطره را

قصه حادثه ی برج و کبوتر را

یک بار دیگر می خوانم

 

ای پرنده ی مهاجر ، ای مسافر

ای مسافرِ من ، ای رفته به معراج

تو به اندازۀ قدرتِ پریدن ،

تو به اندازۀ دل بریدن از خاک ، عزیزی

 

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور ، یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجومِ وحشیِ بارون و باد

از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود

خسته و گمشده از اون ور صحرا میومد

باد پراشو می شکست ، بارون بهش سیلی می زد

برجِ تنها سر پناهِ خستگی شد    

مهربونیش مرهمِ شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

آخر این قصه رو تو می دونی ، تو می دونستی

من نمی تونم برم ، تو می تونی ، تو می تونستی

 

باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرندۀ من ، ای مسافر من

من همون پوسیدۀ تنها نشینم

هجرت تو هرچی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو می دونی ، تو می دونستی

نمی تونم بپرم ، تو می تونی ، تو می تونستی


 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دوست دارم به جای سمفونی بتهون،
صدای ویولن نواز ِ کور خیابان ولی عصر را بشنوم
!
دلم می خواست که حافظ
- این همراه همیشه حافظه ام!
-
یکبار به سمت ِ سواحل سادگی می آمد
!
می خواستم کتابت او را
به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!
می خواستم ببینم آن ساده دل
،
با واژه های کوچه نشین چه می کند
!
هی! آرزوی محال!
آرزوی محال
...

و تو
!
- دختر بی بازگشت ِ گریه ها!
-
از یاد نبر که ساده نویسی
،
همیشه نشان ساده دلی نیست
!
پس اگر هنوز
بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم
:
« باز می گردی
»
به ساده دل بودنم نخند
!
اشتباه ِ مشترک ِ تمام شاعران ِ این است
،
که پیشگویان خوبی نیستند
...

یغما گلرویی


 
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧  

زیر بار شلاق 

فردا نعره خواهیم کشید.

زیر داغ ننگی که امروز

بر پیشانیمان گذاشتند

 شاید روزی ............

از سوزش اتشینش

اهی یا ناله کشیم...

...

چون گوسفندان

سر در زیر پای هم دیگر کرده ایم

راه را گم کرده ایم

بز پیر رهجو

اسیر چنگال گرگ شد.

سر به راه سلاخ خانه

گذاشتیم

چشمان غبار گرفتند

از خاکستر بهشت

بهشت مان سوخت

چقدر ما جان کند ایم..

...

ابادی پایین

قنات هاشان خشکیده است

کشت زارها شان

حتی هرزه علف هم نرویده است

پیرها شان

جوانها شان

دختران

پسر ها شان

دلهاشان

پوسیده است.

تلنگری باید

تا جان کنند

بر زمین افتند

بمیرند

شاید ابری را گریان کنند..


 
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧  

 

پس بکوش تا یک موجود انسانی بمانی
به حقیقت، اصل کار همین‌ است.
و این بدان معناست که محکم، روشن‌بین و سرزنده‌باشی،
آری، سرزنده، به رغم هر‌چه جز این است.
یک موجود انسانی ماندن، یعنی:
اگر نیاز باشد، تمام زندگانی خود را، شادمانه بر "ترازوی بزرگ سرنوشت افکندن"،
اما در همان حال، از هر روز آفتابی، از هر ابر زیبا به وجد آمدن.
دنیا، به رغم جمله‌ی دهشت‌هایش، چنین زیباست.
و باز هم زیباتر می‌توانست باشد
اگر بر روی زمین موجودات زبون و سست عنصر وجود نمی‌داشتند.


شعری از رزا لوکزامبورگ


ارزو
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧  
از سیگارهای تلخ
کام بی حوصلگی می گیرم
با لبام با دود سیگار بازی می کنم
و با بازدَمی
اون رو از خودم دور می کنم...
مثل آرزوهام
با این تفاوت که
دود سیگار رو به آسمون می بخشم
اما آرزوهام رو به خاک هدیه می کنم
آرزو ... آرزو ... آرزو

 
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧  

نمی دانم آخر این دیوانگی
تا کجاست !
یا به کجا !

دردهای پوسیده و همیشه تازه رو
می بلعم
و جای آنها
خنده های مستانه سر می دهم ...

برگ به برگ
طعم به طعم
رنگ به رنگ
زندگی را تجربه کردم
تمرین صبوری
تمرین نیاز

در رنگ های زندگی تجربه را مزه مزه کردم
اما
رنگ عوض نکردم ...

تا کی !

نمی دانم آخر این دیوانگی
تا کجاست ...

و باز
خنده ایی مستانه سر می دهم
شاید به جنس نیاز ...


 
 
 
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی